امروز
-
تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 19:05
1. عینک جدید گرفتم 2. با زهرا و پنج تا دیگه از بچه ها رفتیم ریواس 3. با زهرا راجبه آزمون همبستگی طورانه حرف زدیم 4. مهمون داشتیم و من همون طور که تا یه حدی ایده الم بود خونسرد بودم. 5. تولد داداش بود بعد یه هفته با تاخیر 6. با صبا حرف زدیم 7. معلم ادبیات راهنماییمو دیدم و حتی اسممو یادش بود و گفت بل...
955مین به وقت تاسوعا.
-
تاریخ: 1396/7/15 ساعت: 8:16
تو این دو ماه - و مخصوصا این دو روز - یکی هست، و واقعا باید باور کنیم که روی همین کره ی زمین "هست" ، و عذابی که قلب و روح و وجودش می کشه بی انتهاست. و همون کسیه که به یمن وجودش همه ی اهل زمین روزی می خورن. شاید کوچک ترین کاری که میشه کرد این باشه که برای آرامش دلش هر کی یه آیت الکرسی بخونه. فقط برای...
956
-
تاریخ: 1396/7/15 ساعت: 8:16
آجرک الله یا صاحب الزمان فی مصیبت جدک الحسین ( علیه السلام )
957
-
تاریخ: 1396/7/15 ساعت: 8:16
به من می گوید تو ناز داری. و از این قربان صدقه ها. قرار شد سه شنبه بروم پیشش. ناراحت کننده است که دیشب هیات تمام شد و امشب جایی برای رفتن ندارم. جایی که دوستش داشته باشم. با صبا کلی فکر هایمان گذاشتیم روی هم و آخرش یک وویس بیست ثانیه ای فرستادم برایش و این روش جواب داد ! حالا ببینمش می گویم که دختر ...
958
-
تاریخ: 1396/7/15 ساعت: 8:16
میرابی، از وقتی با آستین کوتا دیدمت دیگههه اون ابهت سابقو نداری. البته اینو که میگم، میدونم فردا از دماغم درمیاری.
تکمله به نامه های قبلی.
-
تاریخ: 1396/7/15 ساعت: 8:16
آه دختر جوان ! چرا فکر می کنی من ناز می کنم ؟ در احساسات من تنها چیزی که نیست، ناز کردن است. آن هم نسبت به تو. من ناراحت بودم ! [ مشتش را به دیوار نه - به بالش می کوبد. ] بیلیو می که من غم عمیقی را حس می کردم. البته غم عمیق نه حالت ناله ها، نه. منظورم ناراحتی کوچکی ست در اعماق وجود که اصلا معلوم نیس...
غرغرات، تنفرات، جوابیه و یک سری چیز بی ارزش دیگر.
-
تاریخ: 1396/7/15 ساعت: 8:16
. ادامه مطلب
و علی بن الحسین
-
تاریخ: 1396/7/15 ساعت: 8:16
شما جوان بودید، پسر بودید، زیبا بودید، اشبه الناس خلقا، خلقا و منطقا برسول الله بودید. شما پسر پنجمین کسی بودید که جهان بخاطر معصومیتش از هم نپاشید. شما پاک بودید. گفتم دیگر ؟ جوان بودید. جوانی است و هزار تا درگیری مختلف. اما شما جوان بودید، بدون درگیری، با خلوص، شهید. چقدر قشنگ.
962
-
تاریخ: 1396/7/15 ساعت: 8:16
ای کاش پرنده بودم تو فصل سرما، مهاجرت می کردم به یه جای گرم. پر آفتاب. خط استوا. اسماءم به منقارم می گرفتم می رفتم.
963
-
تاریخ: 1396/7/15 ساعت: 8:16
نمی خواستم ساعت دوی نصفه شب پست بگذارم ولی کلمات به زور خودشان را می کوبند به کیبورد و بعد خفه شان می کنم. دلم می خواهد بنویسم، ولی.
926
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 14:51
ما هم چنان دوره می کنیم شب را و روز را هنوز را
927
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 14:51
بهتر است شعر های شاملو را با حالت مظلوم و مهربان بخوانم،یا لبخند بزنم به یک آدم نا آرام پر تلاطم یا برای دوستی که از دست داده ام، گرد غم بپاشم روی احساساتم؟
928
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 14:51
می فرمایند که : دلم واست تنگ شده نادان.
929
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 14:51
تو یاد دادی زندگی کردنو به منتو قصه گوی داستان من بودی یادت نمیاد؟
931
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 14:51
نخست دیر زمانی در او نگریستم چندان که چون نظر از وی باز گرفتم، در پیرامون من همه چیزی به هیات او در آمده بود آنگاه دانستم که مرا دیگر از او گریز نیست [ و اگر ده دفعه این را پست کنم، دفعه یازدهم هم پست می کنم ]
923
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 19:06
تو کجایی؟ در گستره ی بی مرز این جهان تو کجایی ؟
می روند پیش صاحب هایشان
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 19:06
روتین دوست داشتنی
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 19:06
اعتماد کردن. وصل بودن. تلاش کردن. بعد چن ساعت درس خوندن بیرون اومدن از اتاق برای سریال تی وی. کنار اومدن. صبا ی دانشجویم. زهرا ی مهربانم. حرفای تو سرویس. امیدوار بودن. دوباره کنار اومدن.
913
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 2:25
کاپ قشنگ ترین کامنت سال واسه صبای مهربان جانم.
914
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 2:25
برچسب های زرد بلاگم، تقریبا در حال انفجارند انقدر که پر ند. از خشم ها و عصاب خوردی های ناگهانی، از محبت های سر ریز شده ی یهویی ابراز نشده، از نوشته های لبخند آور. دلم نمی آید پاک کنم چون با خواندنشان، شرایط و حس و حال قبل تر ها یادم می آید. فکر کنم از تک تک آدم های زندگیم، بدون اسم بردن ردی در یاددا...