1206
-
تاریخ: 1396/10/21 ساعت: 22:13
نباید ضعف نشون بدم. مهم اینه. میخوای ازم بگیری هر چی دارمو؟
1207
-
تاریخ: 1396/10/21 ساعت: 22:13
دلم نمی خواد فردا باصریو ببینم. حوصله ندارم. ولی می تونم ریاضی حل کنم.
1209
-
تاریخ: 1396/10/21 ساعت: 22:13
هی میگذره، هی وضع همینه. از کی همینجوری مونده؟
1210
-
تاریخ: 1396/10/21 ساعت: 22:13
یه ماهو یازده روز. بس نیس؟ همینطوری می خوای ادامه بدی؟ آره انقد ادامه بده تا توی همین پستای نالت خفه شی، انقد ادامه بده تا با همین بی حسی بمیری.
1211
-
تاریخ: 1396/10/21 ساعت: 22:13
دیگه حرف نمیزنم. حیف 1212 که برای ناله پست شه. سرتونو درد آوردم..
شبِ قبل یلدای ما
-
تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 23:07
اینجوری میگذره که پدر و عمو دنبال کارای فردان، پریا و متین یوزارسیف می بینن. سپهرم اومده اینجا که مادرجون تنها نباشه و من بخاطر سپهر مجبورم حجاب کنم. عسل و پریا انقد غصه چادر سر کردن منو میخورن :) و حتی عمو هم قبل اینکه سپهر بیاد فک کنم خیلی وقت بود که منو بی چادر ندیده بود. البته خیلی حس خوبی بهم م...
میگم چاییتو با چی میخوری
-
تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 23:07
به باسلوق میگه از این کوهان سفیده که روش نارگیل داره :)))
وی آر الایو، بات
-
تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 23:07
هنوزم وقتش نشده ما به تو پناه بیاریم ؟ هنوزم وقتش نشده حس کنیم دیگه ما نمی تونیم ؟ حس کنیم که بیا! تو رو به خدا بیا ! یکی باید باشه. یکی باید بیاد. منجی همه ما.
یاد آر، ز شمع مرده یاد آر
-
تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 23:07
البته که میشه گفت : نه اون نرفته. اون همیشه روی اون صندلی میشست یا تو این دو سال، با اینکه مریض بود ولی بود. میشه انکار کرد. البته واقعیت اینه که باور کردن و اینکه پدربزرگ من با چشم های تیله ای دیگه نیست، سخته. جدن سخته مثلا بری خونشون و نباشه.و امروز، چهلمین روز از باور نکردنِ رفتنِ مردِ بزرگه.*اگه...
پوف
-
تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 23:07
داشتم عکسای گوشیُ می دیدم. یه عکس از آقاجون پیدا کردم. خودم گرفته بودم. آخرین باری که تو خونشون دیدمش. عکسای چرخ و فلک مشهد. یه عکسم بود تو آینه بودم، موهامم هنوز بلند بود. فور د فرست تایم، ای میس مای لانگ هِر.
سیریِسلی هو کرز؟
-
تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 23:07
در پی این بی حسی من به عید های ملی و فلان، باید بگم که من فقط یلدارو دوست دارم. قشنگه، میدونین. با این حال امسال ما یلدا نداشتیم. و خب درگیر چهلم بودیم. الانم عروسا، خاله، مادرجون، من و داداش نشستیم و یه ظرف پسته جلومونه. پسته های کوچیک قزوین. که خیلی به نظرم قشنگن. و البته این احساس من نسبت به پسته...
تبریک گفتن یلدارو و از ته دل خوشحال شدم.
-
تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 23:07
+ یلدات مبارک + یلدات مبااارک رفیق
1102
-
تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 23:07
تو منو اینجوری نمی خوای. پس چیزی که می خوای و می خوام اینه که اینجوری نباشم. deal.
کسی چه می داند.
-
تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 19:05
مثلا - در 25 سالگی دراز کشیدی روی تخت، به سقف نگاه می کنی، یاد تلاشها و روز ها و آدم های 7 سال پیشت میفتی، کنکور برایت بچگانه ترین چیز دنیاست. به روزهای پیش دانشگاهی می خندی. چقدر عوض شده ایم. افتادیم توی سراشیبی. انگار که زندگی یک مثلث باشد و "18" رأسش. قبلش با من و من و دردسر می آیی تا برسی به 18،...
1022
-
تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 19:05
دقیقه هاست به صفحه ی سفیدی که الان شما دارید همین چند کلمه را رویش می خوانید، خیره شده ام.
عنوان.بی عنوان.
-
تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 19:05
نباید کم بنویسم. ولی سانسورچی درونم اجازه نمی دهد.
سه فکت امشب
-
تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 19:05
چقدر سخت می شود باور کرد که یک نفر از میان ما رفته. دلم برای عاطفه تنگ شده است. خیلی عادی. لگاریتم دوست داشتنی من.
نمیدونم میفهمی چی میگم یا نه
-
تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 19:05
یه چیزی میخوام بنویسم که نمیدونم چیه. و از صب دارم توی این صفحه و کلیدای کیبورد دست و پا میزنم.
این یه شعر نیس. این تموم چیزیه که میخوام بگم.
-
تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 19:05
تو کجایی؟ در گستره ی بی مرز این جهان تو کجایی؟
پسا نتیجه
-
تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 19:05
شرایطم، اتفاقاتی که افتاد، جاهایی که رفتم، همه باعث شدن رسما یه هفته رو برای این آزمون از دست بدم. ستیزفاید نیستم ولی تو نسبت به من مهربون ترینی.