تصمیمات کبرا
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 20:22
من واقعا اجازه نمیدم دیگه، کسی اذیتم کنه. یا نمی ذارم دیگه کسی بخواد غرورمُ له کنه. واقعا ازین به بعد، حتی اگه زخم شدم، خودم جعبه چسب زخممُ باز می کنم. و اگه قراره کسی آرامشُ تزریق کنه تو رگام، اون خودمم. میدونی که چی میگم ؟
این یه پست ناله بود. عوض شد.
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 0:22
پارت چهارمش داشت فِیل می شد. ولی خب دوباره تصمیم گرفتم جعبه چسب زخممو باز کنم.
پارت چهارم ایز ورکینگ
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 0:22
خب، خونه ی ما،اولین شبیه که تو این ی ماه منو جدا خوشحال می بینه. ینی خب، واقعا یه شبایی بود دوست داشتم زودتر بخوابم تموم شه. امشب، نه :) پی اس اینکه می خواستم اینو اینجا ننویسم، ولی بعد گفتم اصن منطقه امنه خودمه. دوس دارم راجبه شبای سختم بنویسم.هان ؟ :)
من چرا انقد دارم خودمو اذیت می کنم ؟
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 19:00
من امروز یه بار تا مرز گریه رفتم و برگشتم. ولی بازم می تونم بنویسم، رو به بهبود، پارت چهارم.
555
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 19:00
یه دایره می کشم و میگم : ببین ! اینجا منطقه ی امن ِ منه. هر کی توی این دایره ست میتونه منطقه ی امن منُ بخونه.ولی اونی که بیرونه، حتی نباید نزدیک این دایره شه. حالا توی تمامِ این اتفاقاتُ حسُ حالِ له و لوردم، فقط چند نفر توی این دایره باقی موندن. شاید کمتر از انگشتای ِ ی دست.
رو به بهبود. پارت سوم.
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 19:00
تو چشم ی آدم که نگا می کنم، سعی می کنم همه ی ِ کاراش یادم بیاد. بعد، میگم که یادم باشه که نه یه بی شعور ِ قدرنشناس باشم، نه کسی که به آدمای بی لیاقت محبت می کنه. تازه فهمیدم آدما حتی از همین هیفده سالگی، میتونن بی لیاقت بشن. گفتم ؟ امروز حالم بهتر بود. دیشب سر یه عقده ی یه ماهه رو باز کردم و خب، طبی...
بی عنوان.
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 19:22
اول می خواستم بگم که من آدرس وبلاگ شخصیمُ کجا نوشتم که بعد از مرگم برید بخونیدش. ولی بعد دیدم بعضی آدما حقشون نیست این همه فکت راجبه خودشون بخونن. شاید غرورشون له شه. و شایدم بعضیا، زیادی خوشیشون شه.
سرخورده
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 19:22
مثه اینه که وقتی بعد چن وقت یه پازل هزار تیکه رو میسازی، دستت بخوره و همه ش بریزه زمین.دقیقا الان مثه همینه. هیشکیو با خودتون مقایسه نکنین، خب ؟ مثه چی پشیمون میشم از پست کردن ِ این، اینجا. بدرک.
راه حل.
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 19:22
کم کم دارم به گزینه ی خانوم ِ کاف فک می کنم.
پروژه ی برگشت. (1)
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 19:22
همین الان تصمیم گرفتم بسته ی چسب زخممُ باز کنم، بزنم رو هر جایی که زخمش سر باز کرده و برگردم به روال عادی زندگی. ممنون که فکر کردین می فهمین، ولی نمی فهمین. پروژه ی برگشت ! برداشت اول !
فعلا.
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 19:22
این جا مکان ِ عمومیِ که بیاید بخونید و بخندید یا چی ؟!این جا براتون تفریحه و حس خوبی بهتون میده که خب، من دارم کاملا می خونم تو رو ؟! این جا نمی نویسم دیگه فعلا. دقیقا هم به خاطر همه ی شما. (می گِریَد)
له و لورده
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 19:22
کاش قابل اعتماد بودم، کاش دوستم داشتید، کاش سعی نمی کردید زرنگ بازی دربیاورید، کاش حال من را بهم نمی زدید. (روزگار می نویسد که او دختری بیچاره با غروری له و لورده بود.)
پارت دوم.
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 19:22
امروز،سعی کردم دوباره برگردم. و خب،دیشب،اول طوفان شد، و این آرامش مال بعد ِ طوفانه. پی اس اینکه ناشناس عزیز ! شما از خوش قلب ترین آدم هایی هستید ک دیدم.پی اس اینکه خدایا زهرا رُ نگیریا. این یکی نه :)
ولی اصن دیوارای سنگی میریزن ؟
-
تاریخ: 1396/2/12 ساعت: 10:01
دیگه وقتشه اون دیوار سنگی بریزه تا اون دو تا پنجره دیگه اسیر نباشن.
آدما جدا از سن و اعتقاداتشون، آدمن !
-
تاریخ: 1396/2/12 ساعت: 10:01
چی باعث شده فکر کنین که بقیه می نویسن که شما بخونین ؟چی باعث شده این غرور کاذبو داشته باشین که به کسایی که شاید تنها سلاحشون نوشتنه، هجوم بیارین ؟چی باعث شده فک کنین میشه برای بلاگ، حد و حدود تعیین کرد ؟چی باعث شده به اعتقادات بقیه حمله ور شین و سن بقیه رو توی سرشون بزنین ؟ شاید حرف من فقط برای این ...
عنوانو نمیدونم.
-
تاریخ: 1396/2/12 ساعت: 10:01
دستتو بگیرم ببرم یه جایی - که بدونی من بهت اهمیت میدم - و بعد اونجا حالت خوب شه، اونجا انقدر داد بزنی که حالت خوب شه، که دیگه انقدر حسای بد نداشته باشی و همش نگی که گریه می کنی. ولی الان شبه، و من نمیدونم "اونجا" کجاست و خب، خیلی چیزای دیگه سر جاش نیست. ولی ما میتونستیم دوستای خوبی باشیم. می گیری که...
هوم..
-
تاریخ: 1396/2/12 ساعت: 10:01
به نظر می رسه من گم شدم. و خب طبیعیه که وقتی یه دختربچه گم میشه، دست و پاشو گم می کنه، زانوهاشو جمع می کنه تو شکمش و با ترس به بقیه نگاه می کنه. قلبش انقدر تند می زنه که خب، ..
دادگاه.
-
تاریخ: 1396/2/12 ساعت: 10:01
خیله خب، من دو تا دستامُ به نشونه تسلیم میرم بالا وُ اعتراف می کنم که من حسودی کردم اعتراف می کنم که من فقط داشتم می گفتم هِی ! من تو شرایطی اَم که بیشتر به محبتتون احتیاج دارم ! اعتراف می کنم که خب، من فقط آدمای اطرافمُ دوست دارمُ زودرنج شدم. میتونید بذارید به حساب هر چی که قضاوت کردین. مهم نیس.
چشما هیچ برقی ندارن.
-
تاریخ: 1396/2/12 ساعت: 10:01
من میگم "همه چیو از چشات می خونم" الکیه. چشما - خودِ خودِ چشما - هیچ حسیو منتقل نمی کنن.
حمله.
-
تاریخ: 1396/2/12 ساعت: 10:01
شده نوک انگشتات گِز گز کنه از شدت هجوم ِ فکرای آزار دهنده ؟